عمر تلف...

 

می دانم آری

 

سالی گذشته اس

 

شاید هم سال ها

 

از آخرین لبخند ها

 

از اولین شکست ها

 

از آخرین عشق ها!!

 

 می دانم آری

 

هر چند تلخ است

 

در قلب یک زن چیزی گسسته اس

 

 می دانم آری

 

احساس مرگ است

 

این بار دیگر بغضی شکسته اس

 

 می دانم آری

 

 نه روز روشن,نه آفتابش

 

نه شام تاریک,نه ماه تابش

 

این بار دیگر

 

باران هم نیست!

 

این بار دیگر

 

انکار هم نیست!

 

این بار دیگر

 

می دانم آری

 

عمری  گذشته اس......

/ 6 نظر / 5 بازدید
م.ج

ای ترس تو را شکر که با این همه تردید یکبار نیاویختم از سقف طنابی من عارف دلتنگم یا زاهد دلسنگ هر روز نقابی زده ام روی نقابی

پهلوان

سلام دوست من خانه مجازیت را دیدم چه قدر زیبا و دوست داشتنی است مثل کلبه شکلاتی هنسل و گرتل و فقط میگم قطار وقت سحر خسته از کویر گذشت از ایستگاه عطشناک آن مسیر گذشت در التهاب ترن، های و هوی واگن ها چه بر پرنده ی تنهای گرمسیر گذاشت پگاه بود و نگاه مسافر آهسته به شیشه های مه آلود ناگزیر گذشت منم مسافر دلتنگ کوپه ای که درآن مجال سبز غزل های بی نظیر گذشت

بعد

عالی بود

مصطفی

سلام واقعا زیبا بود ، عالی

سمیه

طولانی ترین قصه های پرغصه نیز ، بالاخره به پایان خواهند رسید با چشمانی پر امید ، صبری لازم است هیچ آسمانی نیز همیشه ابری نخواهد ماند . . .