مشت مرا گره کن...

شاعر!مبارکت باد ناگاه روشنایی

شادا که بار دیگر از عشق می سرایی

میبینمت که مشتاق تن داده ای به این درد

بی منت طبیبی بی حاجت دوایی

اینگونه دوست دارم دنبال دوست گشتن

نه هیچ جایگاهی نه هیچ جای پایی

من لحظه لحظه خود را گم کرده ام در این راه

آینه ام کجایی؟آینه ام کجایی؟

شعرم همیشه در خود حرفی نگفته دارد

زیرا که تا همیشه تو در نگفته هایی

دیوانگی ست آری اما چه می توان خواست

جز ماجرا پسندی وقتی تو ماجرایی

یکبار دیگر ای عشق!مشت مرا گره کن

تا در قفس بخوابم:«یا مرگ یا رهایی»

                                         (محمد علی بهمنی)

دلتنگی را در آغوش فشردم ،نبض پاییز متولد شد.دستم را بگیر ،در چشمانم بخند و کمک کن تا این تازه متولد شده برسد به آنجا که باید...

 سلام مدت زیادی نیست که شعر میگم ولی مدت هاست که دلتنگم. با یک شعر کوتاه شروع میکنم،منتظر نقد های ارزشمندتون هستم

برای پاییز )

 

ظهر بود ...

آن هنگام که مرز سایه ها گم می شد

آنجا بو دکه خورشید را با سایه اش پیوند زدم

و خودم را با تو!

اما حیف که وصله ی ناجور هیچگاه...

 

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
طلوع سپیده

سلام حانیه عزیزم خیلی خوشحالم که اومدی تو جمع شاعران وبلاگ دار مشهدی[چشمک] گلم میدونی که چقدر ایم شعرتو دوست دارم راستی لینک شدی مهربونم [گل][گل][گل]

hosna

سلام ، عالی بود....

محسن

وبت عالیه بهترینه [گل][چشمک]