بازگشت...            

 

پس از مرگی طولانی

 

و شبی سیاه تر از نقش شب

 

در من طلوع خواهی کرد...

 

آنقدر پر رنگ که خورشید را دگر

 

کسی در آسمان نخواهد دید!!

 

وپچ پچ آدم ها را بر زمین کسی،نیز،نخواهد چید!!

 

نه دیگر مرا ابایی نیست،

 

نه مرا شرمی نیست

 

نه مرا چراغی نیست...

 

تنها مرا بغضی ست

 

که در گره دستان تو باز می شود،

 

در کنج آغوشت بگو

 

چقدر از حجم این تنهایی جا می شود؟!

 

کور هم که باشد بینا می شود

 

کر هم که باشد صدا می شود

 

هیچ هم که باشد خدا..!

 

ودر من چراغ می شود چشمانت

 

شرم می شود آوایت

 

خواب می شود رویایت..

 

 

پس از مرگی طولانی

 

وشبی سیاه تر از نقش شب

 

در من طلوع خواهی کرد...

 

 

 

ترم اول دانشگاهم با اتفاقای تلخ و شیرینش تموم شد،دلم

 

 واسه این روزااا تنگ میشه..فعلا یه مدت پست جدید نمیذارم

 

تا روزگاری نو...که شاید فردا باشه...

 

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
ناهید

سلام دوست خوبم خیلی قشنگه ای کاش برای همه ی مرگ ها طلوعی دوباره باشه.................

فـاصـــلـــهـ

خیلی خیلی خیلی قشنگ بود حانیه جان... ترم 1 خیلی خوب بود. اما هرچی جلوتر میری...[ناراحت]

تنها

خاطرات تیره هنوز هم او هست میخندد میگرید میرود وگاهی هم میماند................ اوهست اما فقط در پس خاطرات تیره ی من...

تنها

خدایا! اون دنیا اگه خواستی گناه های یواشکی مون رو نشون بدی! لطفا ... گریه های یواشکی مون رو هم نشون بده!