نبض پاییز

         "اعجاز"               

اعجازعشق ماهمین است...

تورفته ای ومن کنارتوجامانده ام

تودستانت را زمن گرفته ای ومن 

بادست های تواشک را رانده ام 

توخنده ات رافراموش کرده ای ومن

صدای خنده ی تورابارها خوانده ام

تومرگ برخاطرات می فرستی ومن

باتکرار مزه ی آنهاست که زنده ام

چه بی خیال می روی باتمام من

ومن چه سالهاییست که ناتمام مانده ام..

 

 

 

سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | حانیه قادری | نظرات () |

      "اینجازمستان است"

دستانم...!

آن دوشاخه کهنه رامیگویم که دربرابرت همیشه تسلیم,بالابوده اند!

دستانم, آن دوآشنای دیرین

که به جای تو

به جای زندگی

تنها زانوان شکسته ام رامی پوشانند!

دستانم آن دستان پرغرورکه ترس تورامی شناخت

که دست تورامی فشارد,

بارفتنت یخ زد!!!

اینجابهاری نیست

آغوشی نیست

اینجازمستان است.....

 

میدونم بهاره وهمه چیزخوبه اما هنوز هم ابرهای پاییزدر دل من می گریند,امیدوارم هممون تعطیلات باآرامش وخوبی روداشته باشیم..

سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | حانیه قادری | نظرات () |

شاعر!مبارکت باد ناگاه روشنایی

شادا که بار دیگر از عشق می سرایی

میبینمت که مشتاق تن داده ای به این درد

بی منت طبیبی بی حاجت دوایی

اینگونه دوست دارم دنبال دوست گشتن

نه هیچ جایگاهی نه هیچ جای پایی

من لحظه لحظه خود را گم کرده ام در این راه

آینه ام کجایی؟آینه ام کجایی؟

شعرم همیشه در خود حرفی نگفته دارد

زیرا که تا همیشه تو در نگفته هایی

دیوانگی ست آری اما چه می توان خواست

جز ماجرا پسندی وقتی تو ماجرایی

یکبار دیگر ای عشق!مشت مرا گره کن

تا در قفس بخوابم:«یا مرگ یا رهایی»

                                         (محمد علی بهمنی)

دلتنگی را در آغوش فشردم ،نبض پاییز متولد شد.دستم را بگیر ،در چشمانم بخند و کمک کن تا این تازه متولد شده برسد به آنجا که باید...

 سلام مدت زیادی نیست که شعر میگم ولی مدت هاست که دلتنگم. با یک شعر کوتاه شروع میکنم،منتظر نقد های ارزشمندتون هستم

برای پاییز )

 

ظهر بود ...

آن هنگام که مرز سایه ها گم می شد

آنجا بو دکه خورشید را با سایه اش پیوند زدم

و خودم را با تو!

اما حیف که وصله ی ناجور هیچگاه...

 

 

جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | حانیه قادری | نظرات () |

www . night Skin . ir